الشيخ عباس القمي

314

وقايع الأيام ( فيض العلام في عمل الشهور ووقايع الأيام ) ( فارسى )

بكشند . به ناگاه عبدالله بن يحيى وزير مرد و صاحب الزنج در بصره خروج كرد و ايشان به حال خود در ماندند و كنيز از خانهء قاضى به خانهء خود آمد . « 1 » در روايت ديگر است كه : امام حسن عليه السلام در شب وفات خود ، نامه‌هاى بسيار به دست مبارك ، به اهل مدينه نوشت . و در وقت وفات ، نزد حضرت حاضر نبود ، مگر جاريهء او صيقل و عقيد غلام او و آن كسى كه مردم بر او مطّلع نبودند ؛ يعنى صاحب الأمر عليه السلام . عقيد گفت كه در آن وقت ، حضرت آبى طلبيد كه با مصطكى جوشانيده بودند و خواست كه بياشامد ، چون حاضر كرديم ، فرمود كه اوّل آبى بياوريد كه نماز كنم ؛ چون آب آورديم ، دستمالى در دامن خود گسترد و وضو ساخت و نماز بامداد را ادا كرد و قدح آب مصطكى را جوشانيده بودند ، گرفت كه بياشامد ، از غايت ضعف و شدت مرض ، دست مباركش مىلرزيد و قدح بر دندان‌هاى شريفش مىخورد ، چون آب را بياشاميد و صيقل قدح را گرفت ، روح مقدسش به عالم قدس پرواز كرد - صلوات الله عليه . « 2 » در اين روز ، سنهء 984 ، وفات كرد شيخ حسين بن عبدالصمد والد شيخنا البهائى . « 3 » و [ حسين بن ] عبدالصمد در بحرين در قريه هَجَر معروف به مصلّى به خاك رفت و شيخ بهائى قصيده لطيفه‌اى در مرثيهء او گفته كه در اين جا چند شعر از آن ذكر مىشود : قِف بالطُلولِ وَسَلها أينَ سَلماها * وروّ مِن جُرَعِ الأجفانِ جَرعاها يا جيرة هَجَروا و استَوطنوا هجراً * واهاً لِقَلبِ المعني بَعدَكُم واها رَعياً لِليلاتِ وَصلٍ بِالحَمى سَلَفَت * سُقياً لا يَأمَنا بِالخَيفِ سَقياها لِفَقِدكُم شُقَّ حَبيبٌ الصَّبرَ و انصَدَعَت * أركانُهُ و بِكُم ماكانَ أقواها

--> ( 1 ) . كمال الدين ، ص 476 . ( 2 ) . كمال الدين و تمام النعمة ، ص 474 . ( 3 ) . روضات الجنات ، ج 2 ، ص 344 ، ش 217 .